سلامی چو بوی خوش آشنایی!!

این روزها زیاد فکر میکنم شاید زندگی مثل نوشتن انشا باشه که اولش مقدمه س و بعد توضیح و تعریف و در نهایت نتیجه گیری.شاید من به مرحله نتیجه گیری رسیده ام ولی مشکل اینجاست که وقتی پازل زندگیرو کنار هم میچینم یه جای کار میلنگه مثلا گاهی فکر میکنم زندگی جبر بود ولی میبینم خیلی از جاها خطای خودمان بوده که مشکل ساز شده و گاهی میگم پس اختیار بود ولی بعد میبینم خیلی از مسائل طوری اتفاق افتاده که تو اصلا در اون دخیل نبودی .نهایتا به این نتیجه میرسم که زندگی جبر است لااقل اساسیترین مسائلش دست خود ادم نیست لااقل کاش میشد محل تولدت رو خودت انتخاب کنی یا مثلا والدینتو یا حداقل کاش میتونستی هر وقت دلت میخواست کر میشدی یا کور یا نفهم انوقت شاید کمتر رنج میبردی ! دقت کردین گاهی ادم چقدر شرمسار میشه طوریکه میخواد زمین دهن باز کنه و ادمو ببلعه مثل وقتی کارای بعضی از هموطناشو میبینه یا گاهی ادم چقدر دلش میخواد گلوی بعضیارو بگیره و خفه کنه مثل وقتی که خیلی واضح ابله فرضت میکنند یا گاهی ادم دلش میخواد سرشو بکوبونه تو دیوار وقتی رفتار بعضیارو میبینه که چه راحت راجع بهت فکر میکنند و نظر میدن و قضاوت میکنند بگذریم که داره فیلم خشن میشه!

وقتی زندگی تو ایران رو به سختی گذاشت.مردم رو اوردن به جملات زیبا و جملات تاکیدی که امید رو تو ادما زنده کنه.عده ایی هم تو قباله ها گشتند و دنبال چیزی بودند که ثابت کنند ما ریشه ایی داریم قوی و محکم و جملاتی که به دنیا بفهمونند ما خیلی قبل از شما متمدن بودیم و عده ایی هم رو اوردن به عرفان که اصلا همه چیز این دنیا فانی هستش و اصل دنیا معرفت و این چیزاست که من هیچ کدوم اینهارو نه تایید میکنم نه تکذیب .فقط میدونم من از این بازیا خسته م.کدوم یلدا وقتی مردم ریالی تو جیبشون نیست؟کدوم تمدن وقتی تو قرن بیست و یک استفاده از تکنولوژی شده فحش خواهر و مادر به همدیگه؟ کدوم قانون چند هزار ساله وقتی ما حتی حق نمیدیم به دیگران که مثل ما فکر نکنند؟دلم میخواد اما نمیتونم قبول کنم چه کشکی چه پشمی ..